
به نام تنها وجود
پاک
رفتم نگو چرا رفتم
رفتم که داغ بو سه ی
حسرت تو را
با اشک های دیده زلب
شستشو دهم
رفتم که نا تمام بماند
قصه ی من
رفتم
نگو نگو
چرا رفت
چون راهی جز این ندارم
+
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 9:16 توسط وحید
|

من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی رابه خاطر زیبایی اش
و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم.



+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:4 توسط وحید
|

اسكله ي ناز چشات حريم امن قايقم
تو ساعت يه ربع به عشق عقربه ي دقايقم
گرمي دستاي تورو به صد تا دنيا نميدم
هر وقت كه يارم تو بودي بي كسي و نفهميدم
تو بند دل سلول عشق حبس نگاتو ميكشم
ولي بازم رو ميله هاش عكس چشاتو ميكشم
اي قصه ي بي سر و ته شعر بدون قافيه
براي مرگ اين صدا نبودن تو كافيه
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 9:8 توسط وحید
|
روزی که دلم پیش دلت بود گرو
دستان مرا سخت فشردی که نرو
روزی که دلت به دیگری مایل شد
کفشان مرا جفت نمودی که برو







+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 9:51 توسط وحید
|

وقتی از غربت ایام دلم می گیرد
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد.


+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 9:48 توسط وحید
|

--
در ذهن نیافرینمت می میرم
از شاخه اگر نچینمت می میرم
ای عادت چشم های بی حوصله ام
یک روز اگر نبینمت می میرم.

+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 9:35 توسط وحید
|

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که حتی مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 9:26 توسط وحید
|
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست

+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:27 توسط وحید
|
یکم کمتر از خدا...
از بالا تا کف دریاهااااا....
شبح عشق تا روح مسیحا....
از پاکی یوسف تا کرخ زلیخا....
از جنون مجنون تا قلب لیلا....
از عشق درگا تا گیتار لورکا..
قسم به یوسف زهرا ...
خیلی دوست دارم بخدا .......

+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:37 توسط وحید
|

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگیر اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:7 توسط وحید
|
عشق پرواز را به شعله کشید
بال شهباز را به شعله کشید
تاروپودم ز شعله میسوزد
یک نفرراز را به شعله کشید
خاطرات ستارگان و شهاب
نغمه پرداز را به شعله کشید
حجم یخ اب شد ز سایه ی مهر
روح اعجاز را به شعله کشید
شاد شد روح راهیان فراز
درد عاشقان را به شعله کشید
زخمه ی باد روی برگ خزان
جان اواز را به شعله کشید
زوزه ی رعد از درون حصار
سینه ی ساز را به شعله کشید
ما به پایان نمی رسیم چرا؟
مرگ اغاز را به شعله کشید

+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 12:48 توسط وحید
|

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سراپای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه ی تو
خفته بر هودج مواج نسیم
می گذشتم ز در خانه ی تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ چشمان تو را می دیدم
کاش در بزم فروزنده ی تو
خنده ی جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آیینه روشن می شد
دلم از نقش تو و خنده ی تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده ی تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا می کرد
در دل باغچه ی خانه ی تو
شور من ولوله بر پا می کرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم تو را می دیدم
خیره بر جلوه ی زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
زین گنه کاری شیرین می سوخت
ریشه ی زهد تو و حسرت من
کاش از شاخه سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 12:43 توسط وحید
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:58 توسط وحید
|

گذشت عمر
من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگرچه بیرحم و شتابان می رسد
من که میدانم به دنیااعتباری نیست نیست
بین مرگ وادمی قول و قراری نیست نیست
من که می دانم اجل نا خوانده و بیداد گر
سر زده می اید و راه فراری نیست نیست
پس چرا ؟
پس چرا عاشق نباشم؟
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:38 توسط وحید
|